تبليغاتX
لعل بدخشان
ادبی و فرهنگی
 
 

روح سرخ

 

هنگامیکه

چشمانت را به من دقیق می دوزی

نگاهت

گوارا ترین دریا می شود

و موج از آبی ترین خنده ها را

از اعماقش بازتاب می دهد

تو نگاه می کنی

و آهوان، در جنگل موهایت رم می کنند

شمال گیسوانت

شبنم رها شده از لای مژه هایت را

به دشت می برد

و روح سرخِ که شبیه سفیدی های چشم من است

بر نفس لاله های خشکیده می دماند

همه اشیا

 تورا صدا می زنند

ققنوس بر دل آتش می جهد

و جوجه هاش

به خاکستر پر های زرینش نوک می زنند

آفتاب نا بهنگام طلوع می کند

و من آهسته، آهسته

از حرارت نگاه تو ذوب می شوم

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390  |
 
 

به، به! زچشم مست که بر خواستی غزل

 

چون خنده های لاله صحراستی غزل

همچون صدف، به سینه دریاستی غزل

 

گاهی شبیهِ حوصله و صبر یوسفی

گاهی چو گریه های زلیخاستی غزل

 

شور جنون ز سینه مجنون به صخره ها

آوای عشق، در دل لیلاستی غزل

 

آه! ای غزل به زمزمه ات زنده ایم ما

چون روح تازه در بدن ماستی غزل

 

بهر دوای سینه پر سوزِ عاشقان

مانند دست های مسیحاستی غزل

 

هر واژه ات، طراوت زیبای زندگیست

به، به! زچشم مست که بر خواستی غزل

 

دنیای درد و فاصله را خنده فتح کرد

یعنی، از آن زمان که قد آراستی غزل

 

وصفت به هر نفس بکنم باز هم کم است

در یک سخن، خلاصه که زیباستی غزل

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در جمعه بیست و هفتم آبان 1390  |
 
 

 

جهان، به سوی تاریک ترین مسیر در حرکت است

 

ما قرن در قرن تکرار می شویم

با سنگین ترین کوله بار های که نفس های مان را گرفته اند

وبا همان هویت که تحقیر می شدیم.

 

عرابه های استعمار

بار بار از دهن های مان گذشته اند

و هنوز،

طعم تعفن ریسمان های گندیده شان در گلوی مان است.

 

از این همه زد و بند های جهانی

که ما سخت در گیر آن هستیم

و هر روز در گرم ترین کوره های

سیاست های غلط می سوزیم

زیر نام واژه "دموکراسی" و یا حقوق بشر

از این همه،

چیزی جز بزرگترین بخشِ تلخ تاریخ سهم ما نخواهد بود.

 

که میداند که زیر "چمبر" سیاه کشور های  غربی چه است؟

و چرا کشور های عربی،به جان هم افتاده اند؟

فقط صدای را،

از حنجره "پاکستان" می شنویم

"امریکا" باید پیش از حمله به این کشور 10 بار فکر کند

ما قدرت "هسته ای هستم

قدرت "هسته ای....

و "پاکستان" چون "عراق" و افغانستان بی چاره نیست.

 

راستی،"اسامه" در کدام "تورابورا" پنهان بود؟

وچگونه کشته شد؟

مبهم ترین راز سیاست...

بلی، همین را میدانیم

که " امریکا" طبلی را به نام خودش کوبید:

"ما اسامه را به دست قضاوت سپردیم".

 

ملا عمر در کدام دامنه کوه پنهان است؟

که "سپیشل فورس" های ناتو

و تیارات بی سرنشین...

به پیدا کردنش مبهوت اند...!.

 

به سرنویشت "سزهنگ قذافی"

 که خاتمه داد؟

آزادی خواهان "لیبیایی".....؟؟؟

بلی،

و یا نه...

اما جهان،صدای را از حنجره قصر سفید شنید

" ما بودیم که به سرنویشت 42 ساله دیکتاتوری چون قذافی خاتمه دادیم".

 

کشور های که، کشوری را به رسمیت نمی شناسند

صدای ضعیفِ کودکانی"فلسطینی" به گوش کسی نمی رسد

و مزدوران "اسرایلی"،

از گریه" فلسطینیان" خنده می کنند.

 

ریشه های اصیلِ اقتصادی رو به خشکیدن اند

و شعار های،

ضدِ سرمایه داری، از هر گوشه جهان بلند میشود

بلی،

جهان، به سوی تاریک ترین مسیر در حرکت است.

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در شنبه هفتم آبان 1390  |
 
 

 بلی، شبیهِ چیزی از تبار رویا بود

 

شبی به خلوتِ تنهای ام

به کنجِ سکوت

درونِ کلبۀ تاریکِ سردِ خاموشم

خودم،

نه

بلکه دل من

دل پر از دردم

برایت از نفسِ ابرها،غزل می ساخت.

 

در این میانه

دو دستِ شبیهِ یک انجیل،

ز عمقِ عاطفه ای آسمان فرود آمد

گرفت دست مرا،

از میان این همه نور

به سوی زمزمه های سکوتِ ساحِل برد.

 

درآن سکوت، نشستم کنارِ دریایی

کسی نبود،

توبودی و روحِ باران ها

و ابر های پراکنده پر زقطره ای نور

به یاد واژه ای چشمت ترانه خوان بودند.

 

تمام ماهی گیرانِ کنار این دریا

تمام طور به دستانِ پیر این ساحِل

برای زمزمه ای ردِ پای خاموشت

سبد سبد، همه این ماهیانِ زرین را

دوباره برنفسِ آب ها فرو دادند

و ماهیانِ

رها گسته از دل هر طور

زبوی عطر وجودِ تو رقص می کردند.

 

به یاد روی تو

یک بار آسمانی شدم

و آسمان همه در لا به لای غوغا بود

شمالِ زلفِ خدا گونه ای پریشانت

مسیری زمزمۀ کهکشان به هم می زد

و از بلوغِ دو دستان هیچ مانندت

درست،

نبضِ نفس های آسمان می زد.

 

برای من که هنوزم

به کلبه ام بودم

به ژرفِ نیمه شبِ،سردِ مرگ بارِ عجیب

چه بود...؟!

واهیمه؟

یا فکر؟ ...

نخیر، هیچ نبود

بلی،شبیهِ چیزی از تبار رویا بود.

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390  |
 
 

دیروز صبح بود

 

دیروز صبح بود

وقت طلوع و زمزمه ای نور آفتاب

هر چیز در مسیر خودش تازه می دمید

گنجشک در درخت،

ماهی درون آب،

حتا، غبارهای رها گشته در فضا

از بطن آفتاب،

سمت عبور سبز زمین رقص می نمود.

 

من نیز در طلاطمِ سگارو چای سبز

در پیش روی پنجره ای آفتابی مان

در یک سکوت خیلی عمیقی

شبیه درد...

کلن شبیه زمزمه های شب فراق

گرگی به فرق فرق سرم زوزه می کشید.

 

میدانی، ناگهانی در آن لحظه ها چه شد؟

چیزی عجیب بود

چشمم به سمت هاله خورشید خیره شد

بعد از دقیقه ای

دیدم که دست های خدا گونه ای ترا

ابری به رسم عاطفه

با مهربانی ها

بیرون کشید از دل جوشان آفتاب

آمد به سمت خانه من

خیلی تیز و تند

آن هر دو دست را که به دامان ابر بود

بگذاشت پیش پنجره ام

گفت:

 مال توست...

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390  |
 
 

 

موج نفس های شعر من

 

ای تُند بادِ، سردِ نفس های روزگار

دیگر کتاب شعر مرا

پرپرک نکن!

لطفن، نکن،

که موج نفس های شعر من

در بحرِ تندِ حادثه ها راه میزنند.

 

ای سرگذشت های

سیاهِ سکوت تلخ!

در اوج روزگار،

در قلب این زمینِ ترک خورده ای مریض

یعنی، دیار من

بر کام ناکسانِ سیه قلبِ روزگار

تکرار تان بس است.

 

ای قاتلانِ سبز ترین جنگلِ خُدا !

ای آن که بر کبوتر من سنگ میزنی

یعنی،به قلب من

یعنی،به قلب ما همه

یعنی،به قلب ها...

با دست های پر همه از سنگ های سرد

دیگر مسیرِ آینه ها تاختن بس است.

 

ای دشمنان،عاطفه ای روح آدمی

ای منکرانِ حُرمتِ بال فرشته گان

با قلب های یخ زده،

یعنی،شبیهِ گور،

صد ها تبر به دست

بر جان کاج ها

یعنی،درخت عاطفه

آری، درخت ها...

از شرفه های

سنگ و تبر های دست تان

ما خسته گشته ایم.

 

این رهزنان قافله صلح و دوستی!

بی باورانِ دشمن آواز در گلو

این جانیانِ بی خبر از اصل زندگی

از ذاتِ زیستن...

آزادی را همیشه سردار می کشند.

 

ای غافلان!

پیام مرا،خوب بشنوید،

این ملت من است

یعنی،که شهر آینه ها،

این دیار من

آزاده گان سرزده از نسل آفتاب

آری، خودم

ومثل خودم نیز دیگران...

بر گفته های شوم شما سر نمی نهیم.

 

ای منکران سبز ترین شانه بهار

وامانده گانِ قافله ای کاروان علم

تاریخ ورق زنید

تاریخ این جهان،

تاریخ پر معامله ای جنگ گرم و سرد

در لابه لای فاصله ای " بیست و یک قرن "

خواهید یافت ملت من را یگانه است.

 

باور کن،اجنبی!

گر هر دقیقه ای هدفِ تیر مان کنی

هرروز بسته،بسته به زنجیر مان کنی

این ملت دلیر من و مردمان من

یعنی، که ما همه...

همرنگ در مسیر دفاع از دیار خویش

همچون عقاب زخمی،پرو بال می کشیم.

 

تاریخ گواه رزم من و ملت من است

در امتداد و کشمکشِ قرن های سرد

هرگز شکست را نپزیرفت ملتم.

 

این ملتِ که شرفه خونش چو جویبار

در دشت،کوچه ها و دمن سرخ جاری شد

آیا ز پشت میله زندان های سرد،

نشنیده ای صدای من و ملت مرا؟

بر دار مان کشید،

سنگسارمان کنید،

با نیزه های تان، بزنید در گلوی مان،

با دست های چرکین تان خفه مان کنید...

ما نخبه گانِ تاریخ این سر زمین پاک

تسلیم نمیشویم

تسلیم نمیشویم

تسلیم نمیشویم ...

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در یکشنبه هفدهم مهر 1390  |
 
 

بعد از خدا،خدای منی سرزمین من!

 

ای سر زمین قسم به خدا، می پرستمت

با عشق و با سرود وفا،می پرستمت

 

تو عزت و غرور منی سر زمین من!

من در نماد صدق و صفا،می پرستمت

 

بعد از خُدا،خدای منی سر زمین من!

ای شهر پاک آینه ها،می پرستمت

 

در امتداد کشمکشِ سردِ قرن ها...

یعنی به اوج حادثه ها،می پرستمت

 

سوگند به خون پاک شهیدانت ای وطن !

چون واژه های "قُل هوالله" می پرستمت

 

 در صحنه های شادی و در کوره راهِ غم

تا آخرین نفس، به خدا می پرستمت

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در جمعه هشتم مهر 1390  |
 
 

 

دموکراسی شاخ دار

 

ازین دموکراسی شاخ دار، خسته ایم

از میز گِرد و این همه تکرار خسته ایم

 

از رفتن دوباره به "بُن"،قصه های مفت

از وعدۀ دروغینِ بسیار، خسته ایم

 

از طرح صلح و دوستی با اژدهای کور

از آدم روانیی بیمار،خسته ایم

 

ازین صدای ناله وآواز انتحار...

از خون سرخِ نقش به دیوار خسته ایم

 

از گیر و دارو کشمکشِ بین" پارلمان"

ملت گواست،ماهم ازین کار خسته ایم

 

ازین نظام پوسیده ای شومِ بی اساس

ازین دموکراسی شاخ دار خسته ایم

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در شنبه دوازدهم شهریور 1390  |
 
 

چه باید کرد؟

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این تبر به دستانِ

که هرروز خرمن خرمن درختان کاج را

از دم تبر میگذرانند

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این ناباوران فریاد ها

که هزاران فریاد سبز خدا گونه را

در حنجره ها می خشکانند.

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این خفاشان شب گرد

که با دهن های خون آلود،

و دستان پر ازسنگ

زرین ترین جوجه های کبوتران را

به تاراج می گیرند.

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این بی باورانِ تهی مغز

که سبز ترین مضرعَ باور هارا

به آتش گرفته اند.

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این دون همتانِ

که عاملان ویرانی آفتاب،

و قاتلان هزاران ستاره درخشنده را

برادر خطاب می کنند.

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این زن ستیزان نا بکار

که با وجدان های یخ بسته

و باور های بی اساس

حتا،

از فرشته بودن زن انکار می کنند.

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این بازیگران بی مسیر

که سر نویشت سی ملیون آدم را

به بازی مرگ گرفته اند.

 

چه باید کرد؟

چه باید کرد،به این نا باوران منکر از کرامت انسانی

که با دیده گان غبار آلود،

وقلب های شبیهِ گور

زلال آفتاب انکار می کنند

حالا چه باید کرد؟؟؟

آری میدانم،چه باید کرد

یعنی،باید منتظر بروز دست کودکی بود

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390  |
 
 

 

مادر!

 

مادر تو شبیهِ آنچه نیستی که من بگویم

تو شبیهِ خودت،

و شبیهِ مهربانی خدایی.

 

مادر!

وقتی سرم را در آغوش میکشی

من از قلب پاکت سرود خدا را میشنوم

راستی،

سرودِ عجیبیست!

که حتا،

ماهیانِ، طلای کوچک را

در برکه های خونم به رقص می آورد

و من احساس میکنم

که این آغوش،

آغوشِ بیکرانۀ خداست،

که مرا در خود کشیده است.

 

مادر !

هنگامی که دستان ضعیفم را

با دستان ملکوتی ات لمس میکنی

من به چشمان پر از مهر تو خیره میشوم

و نگاهت،

شاد مانی را به زبان لاله ها به من ترجمه میکند.

 

مادر!

آنگاه که سرم را در دامن بهشت گونه ات میگذارم

دماغم،

از عطر خدایی بدنت

چنان مست میشود،

که من فکر میکنم که هم آغوش خدا شده ام.

 

مادر!

خدا به فجر سوگند خورده است

به فجر

و من به تو سوگند میخورم

به تو

زیرا، رگ رگ من،

گره خورده ی

مهربانیی توست.

 

مادر!

خنده هایت گوارا ترین رویا،

و لولوهای نیمه شبت،

جاویدانه ترین خاطره برای من است.

من ترا می پرستم مادر

ترا،ترا،ترا...

 

 

|+| نوشته شده توسط اهل الدین بحری در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390  |
 
 
بالا