موج نفس های شعر من
ای تُند بادِ، سردِ نفس های روزگار
دیگر کتاب شعر مرا
پرپرک نکن!
لطفن، نکن،
که موج نفس های شعر من
در بحرِ تندِ حادثه ها راه میزنند.
ای سرگذشت های
سیاهِ سکوت تلخ!
در اوج روزگار،
در قلب این زمینِ ترک خورده ای مریض
یعنی، دیار من
بر کام ناکسانِ سیه قلبِ روزگار
تکرار تان بس است.
ای قاتلانِ سبز ترین جنگلِ خُدا !
ای آن که بر کبوتر من سنگ میزنی
یعنی،به قلب من
یعنی،به قلب ما همه
یعنی،به قلب ها...
با دست های پر همه از سنگ های سرد
دیگر مسیرِ آینه ها تاختن بس است.
ای دشمنان،عاطفه ای روح آدمی
ای منکرانِ حُرمتِ بال فرشته گان
با قلب های یخ زده،
یعنی،شبیهِ گور،
صد ها تبر به دست
بر جان کاج ها
یعنی،درخت عاطفه
آری، درخت ها...
از شرفه های
سنگ و تبر های دست تان
ما خسته گشته ایم.
این رهزنان قافله صلح و دوستی!
بی باورانِ دشمن آواز در گلو
این جانیانِ بی خبر از اصل زندگی
از ذاتِ زیستن...
آزادی را همیشه سردار می کشند.
ای غافلان!
پیام مرا،خوب بشنوید،
این ملت من است
یعنی،که شهر آینه ها،
این دیار من
آزاده گان سرزده از نسل آفتاب
آری، خودم
ومثل خودم نیز دیگران...
بر گفته های شوم شما سر نمی نهیم.
ای منکران سبز ترین شانه بهار
وامانده گانِ قافله ای کاروان علم
تاریخ ورق زنید
تاریخ این جهان،
تاریخ پر معامله ای جنگ گرم و سرد
در لابه لای فاصله ای " بیست و یک قرن "
خواهید یافت ملت من را یگانه است.
باور کن،اجنبی!
گر هر دقیقه ای هدفِ تیر مان کنی
هرروز بسته،بسته به زنجیر مان کنی
این ملت دلیر من و مردمان من
یعنی، که ما همه...
همرنگ در مسیر دفاع از دیار خویش
همچون عقاب زخمی،پرو بال می کشیم.
تاریخ گواه رزم من و ملت من است
در امتداد و کشمکشِ قرن های سرد
هرگز شکست را نپزیرفت ملتم.
این ملتِ که شرفه خونش چو جویبار
در دشت،کوچه ها و دمن سرخ جاری شد
آیا ز پشت میله زندان های سرد،
نشنیده ای صدای من و ملت مرا؟
بر دار مان کشید،
سنگسارمان کنید،
با نیزه های تان، بزنید در گلوی مان،
با دست های چرکین تان خفه مان کنید...
ما نخبه گانِ تاریخ این سر زمین پاک
تسلیم نمیشویم
تسلیم نمیشویم
تسلیم نمیشویم ...
|
+| نوشته شده توسط
اهل الدین بحری در یکشنبه هفدهم مهر 1390
|